تبليغاتX
وستا

آقا ما کلن عذرخواهی کنیم میشه بخشیده بشیم؟
من اینجام

پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 ساعت 16:41


اینهمه دویدن برای رسیدن به سال جدید!
خب مگه پارسال و پیارسال و سال قبل و قبل و قبلش سال جدید نداشتیم؟
چی شد اونوقت؟
تیک تیک تیک سال نو شد..

چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 ساعت 11:54


جمعه روز سال تحویل روز انگشت نگاری!
به فال نیک می‏گیریم، که اگه نگیریم رسمن به فاک خواهیم رفت!

چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 ساعت 11:54


حالا اینم بخونید آخر سالی و اول سالی حالتون گرفته بشه:

http://www.autnews.us/archives/1387,12,00019318

شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 ساعت 12:42


بانویی بود حدودن 30 ساله البته نمیشد دقیق سنشو حدس زد شاید چند سال بیشتر یا کمتر از چند سال کمتر.
قیافه‏ی جالب توجهی داشت، بینی عقابی با آرایش قرمز، روژگونه‏ی قرمز، سایه‏ی قرمز، ابروی قرمز
فکر کنم ریملش آبی بود
ولی کاملن محجبه، یه چیزی شبیه روسری سفت به سرش بسته بود، روی اون یه تل آبی براق، سمت چپش یه پاپیون آبی با نگین‏های درخشان
دو تا شال زرد و نارنجی هم روی اون
توی امامزاده صالح بود و رفت که دعا کنه
موقع برگشت تو همون اتوبوسی بود که من بودم.
انتهای مسیر ازم پرسید مترو هم میره؟
مشغول درآوردن زیورآلاتش شد که متوجه شدم هر چهار انگشت دو تا دستش با انگشترهای بدلی آذین شده
تو هر دستش چندین النگو و دستبند داشت، از النگوهای استیل گرفته تا پلاستیک
یکی دو بار هم خندید بدون اینکه به کسی نگاه کنه
موقع پیاده شدن یه مردی منتظر مونده بود که اون بیاد و نزدیکش بشه
به شدت غیرتی شده بودم و یه جورایی که حواسش نبود مواظبش بودم که یه وقت مرده کاری نکنه
هر کاری کردم قبل از من پیاده بشه نشد، مرده موند پشت بانو
بانو یه هزاری داد به راننده اتوبوس و گفت بقیه‏شو نمیخوام.

پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 ساعت 11:17


آقای پی‏جی سرطان مغز استخوان داره پس فکر میکنه می‏میره.
آقای پی‏جی فکر میکنه داره می‏میره پس دیگه به من زنگ نمیزنه.
منم از روی لجبازی دو هفته‏ست که بهش زنگ نزدم.
نمیخوام بمیره پس دارم براش دعا می‏کنم.
بهش گفتم ریش بزاره حالا که عکس آخرشو می‏بینم ته ریش داره.
توی فیس بوک هیچ حرکتی نمی‏کنم که ازم هیچ فیدی نداشته باشه. چند روزه که اونم هیچ حرکتی نکرده و من می‏ترسم.
تو هفته پیش همین اتفاق افتاد فقط می‏خواستم مطمئن بشم که هنوز حالش خوبه، زنگ زدم، صداشو که شنیدم قطع کردم ولی خدا میدونه که چقدر دلم میخواست باهاش حرف بزنم.
نگران شماره افتادنم نبودم چون از اینجا به اونجا شماره نمیفته فقط می‏فهمه از ایرانه.

چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 ساعت 14:50


درگیریهای ذهنی اونقدر زیادن که نمی‏دونی به کدومشون فکر کنی.
فقط می‏خوای زمان وایسه، برداری تیکه تیکه‏های ذهنتو مثل پازل کنار هم بزاری شاید بفهمی چی به چیه.
بعدم دیگه خودتو ول کنی راحت تو آسمون.

چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 ساعت 12:39


چیکار کنم؟
دارم فکر می‏کنم چیکار کنم!
نه واقعن چیکار کنم؟
چیکار کنم؟

دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ساعت 12:56


در تکمیل پست قبلی باید بگم کلن این احساسات مزخرفی که همیشه باعث میشه در مقابل آقایون با منطق ِ فراوان کم بیاریم داره منو میکشه.
آقا لطفن شما یه کم از اون منطقت بیا پایین منم سعی میکنم احساسمو کم کنم ولی هیچ قولی نمیدم.

شنبه هفدهم اسفند 1387 ساعت 10:53


بنده اساسن دلم میخواست که یه مرد بودم تا هر کاری دلم میخواست می‏تونستم انجام بدم و اینهمه بدبختی زنهارو نداشتم.
اول اینکه پریود نمیشدم
دوم اینکه می‏تونستم با زنهای زیادی ارتباط داشته باشم بدون اینکه بکارتم رو از دست بدم یا احساس گناه کنم یا ندونم بچه‏م مال کیه
سوم اینکه حامله نمیشدم
چهار اینکه تا هر موقع شب دلم خواست تو کوچه مشغول سوت زدن بودم
پنج اینکه بازم با زنهای سالم ارتباط میداشتم حتمن حتمن!

پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 14:36